تبليغاتX
!....نوبت تو هم میشه

جمعه هشتم مرداد 1389

توصیف زندگی

نگاهت را بپرهیز....

دستها در جیب....دلها خاموش....آری اینجا زندان است....

زندان من....زندان تو....

مهربانی ممنوع....ساعت ۹ قلب ها را دم در بگذارید....همه را جمع باید کرد...

عقلها روشن....صبح است....زندگی کن....بخند....سعی کن....

۲-۲ تا ۴ تا و نه ۳ تا....آری،زندگی اینست....

فراموش کردم،گریه هم ممنوع....زندگی کن....بخند....سعی کن....حرف بزن....ساعت ۹ مرگ جان میاید...

نوشته شده توسط فرش_(فاطر) در 21:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم مرداد 1389

؟

مهرباني ممنوع !

دست سوزنده مشتاقت را

در نهانخانه جيبت بگذار

تا كه پا بند نباشي به كسي دست بدهي

خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست,با سرانگشتانت مي جنگند

دوستي مسخره است

مهرباني ممنوع !

و تو اي دوست ترين

در نهانخانه جيبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را

من و تو

بايد از سلسله بايدها, دستهامان را زنجير كنيم

با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم

و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم

كاش ميدانستي

كه نبايد حس كرد,كه نبايد دل بست

در فضايي كه پر از همهمه آدمهاست

من گرفتارترين تنهايم, تو گرفتارترين

دل ما بسته وابستگي است

قصه ماندن ما, طرح يك خستگي است؟

نوشته شده توسط فرش_(فاطر) در 21:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم تیر 1389

مسی به رنگ شفق بودم
زمان سیه شدنم آموخت

در امید زدم یک عمر
نه در گشاد و نه پاسخ داد
در دگر زدنم آموخت

چراغ سرخ شقایق را
رفیق راه سفر کردم
به پیشواز سحر رفتم
سحر نیامدنم آموخت

کنون هوای سحر در سر
نشسته حلقه صفت بر در
به هیچ سوی نمی رانم
حدیث عشق نمی دانم

خوشم به عقربه ساعت
که چیره می گذرد بر من
درون آینه ها پیریست
که خیره می نگرد در من
که خیره می نگرد در من

نادر نادرپور
نوشته شده توسط فرش_(فاطر) در 15:8 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم تیر 1389

قصه شیرین
مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چیز جز مبل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد ‌آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد

فریدون مشیری

نوشته شده توسط فرش_(فاطر) در 19:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم دی 1386

کاشکی تعطیل بودیم..............................و آه

سلام کردن به کلی یادم رفته ولی الان یهو یادم افتاد....

پس سلام..................

میخوام وصف اوصاف امتحانارو بکنم.....

کلاسه ما و یه کلاسه بیچاره ی دیگرو آوردن توی نمازخونه امتحان بدیم(کلاسه ۱/۱ و ۲/۱)....نمیدونم واسه چی ولی انگار یه چیزایی بوده()....همه ی(بیشتر) امتحانامون یه جوری مشکل داشت....مثلا سره هندسمون که یه سوال ۴ نمره ای کلا ایراد داشت و هرچی به معلممون اصرار ورزیده بودن که بیاد مدرسه،خانوم ناز کرده بودند و نیومده بودند....و تکه کلامی که معلم ها توی کلاس ما میگن اینه که:خانومم ساکت!امتحان از رسمیت افتاد....)و چند بار هم خانوم خطیبیان(مدیره محترمه)هم این جملرو گفتند،ولی کو گوشه شنوا؟!....ماجرای امروز از همش باحال تر بود:

روزه پرماجرا:

"صبح با بی میلی و تنبلی و کلی صفات دیگه،پاشدم حاظر شدم و به امید تعطیلی همش پای تلویزیون و رادیو بودم تا بالاخره فرجی بشه....ولی مثله اینکه قرار نبود ما تعطیل بشیم....خلاصه از خونه رفتم بیرون و دیدم که حدودا ۱۰۰ سانتی برف نشسته(ببخشیدا.....۱۰ سانتی برف بود)و سرانجام سرویسمون اومد و من رفتم ولی به امیده برگشت....نفره سوم هم سوار کردیم و به طرف خونه ی نفر چهارم به راه افتادیم.از اونجایی که راننده سرویسه ما خیلی فداکارند،وسطای راه مسافر صلواتی سوار میکنند و به جای پول هیچی نمیگیره....تا حالا ۲-۳ باری مسافر سوار کرده و هر دفعه هم خانوم(جوون)بودند.(خودش میگه:بچه ها فک نکنید من طرفدار خانوماما نه!)امروز توی برفا یه خانومه چادری رو  سوار کردند و به راهش دامه داد.بعد از حدودا ۵۰ متر،خانومه گفت:"میشه یه لحظه وایسین؟"و ما هم وایسادیم و دیدیم که خانومه با شوهر اومد و دوتایی توی صندلیه جلو نشستند.حالا وزن خانوم حدودا ۸۰ و وزن آقاهه ۱۰۰ و حجمشون،دو برابره وزنشون....یه وضعیته جالبی بود....راستی:و وزنه راننده سرویسمون ۱۱۰ کیلوگرم....وقتی سوار شدند،آینه ی جلو به کلی کج شد و  راننده سرویسمون به حالت چیپس نشسته بود و ازینفداکاریه بی موردش پشیمون....خلاصه سره خیابون پیادشون کرد....رفتیم به طرف خونه ی نفره بعدیمون....من ساعت ۶:۱۵ از خونه اومدم بیرون و ساعت ۷:۳۰ رسیدیم خونه ی فاطمه اینا(نفره ۴)و سوارش کردیم....دیگه رفتیم طرفه مدرسه و همچنان منتظر شنیدن این جمله که:"مدارس دوره ی متوسطه ی بدبخت هم تعطیلند...."ولی انگار رئیس آموزش پرورش با ما لج کرده بود و اصلا حرفی از دبیرستان نزد....من امتحان عربی داشتم و دوتا دومامون زبان فارسی و سومه هم دینی داشت....وضع من از همشون بدتر بود،چون اونا میتونستن یه چیزی سرهم بکنن ولی من نه!....ما باسرعت ۲ میلیمتر در ساعت حرکت میکردیم و دومامون گشنشون شد و من سیبم دادم بهشون ولی از گشنگی نیم ساعت بعده خودم خبر نداشتم....نیم ساعت بعد گشنم شد و صدای غارو قور بود که از شیکم من میومد....ساعت ۸ بود و فهمیدیم که قراره امتحان ساعت ۸:۳۰ شروع بشه....در حال گشنگی بودم که راننده سرویسمون یکمی نخودچی کیشمیش بهون داد و خوردیم و خودشم تخمه خورد....پشت سرهم مادر پدرا زنگ میزدن از راننده سرویسمون میپرسیدن که کجایین و اونم میگفت:"سره پل تاج)....ساعت ۹:۳۰ شد و دوباره یکی از مادرا زنگ زد که بپرسه کجایین و دوباره راننده سرویسمون گفت:سره پله تاج!!!!"....با این وضعیت،۱۰ دیقه به ده رسیذیم مدرسه و مارو تا سره جلسه امتحان اسکورت کردن و ماهم رفتیم سره جلسه و با نگاه های عجیب غریبه بچه ها مواجه شدیم و خلاصه نشستم که امتحان بدم....بعد از یه ربع یهو کله نماز خونه خالی شد و فقط من موندم و فاطمه....اونم زود رفت و من موندم و وطن خواهه دیوونه....با اون همه اضطراب داشتم به سوالا فکر میکردم که یهو وطن خواه اومد بالا سرم وایساد و سوال پیچم کرد و درباره کفشم ازم سوال کرد و خلاصه منو کشت....و بعد از اونم ول کن نبود و رفت سراغه صندلیا و با اونا بازی میکرد(در اصل روی مخ من میدوید.....اونم با کفشه پاشنه بلند)....منم اعصابم خورد شد و در عرض ۵ دیقه ورقمو دادم و رفتم بیرون....با این حال خداکنه تجدید نشم....

نوشته شده توسط فرش_(فاطر) در 18:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم آذر 1386

ســـــــــــــــــــــــــــــلام....

من زود زود میام نه؟....

من دارم با کی حرف میزنم؟....

اهم....

هویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی....

واستا....

آهان،حالا شد....

:"دیروز تو ی مدرسه بزرگداشت استاد نیوشا بود و همچنین مسابقه ی ریاضی....

مسابقه عالی بود،ولی یکی از  هم گروهی های من که:"بــــــــــــــــــــــــله...." بعد از اون هم که استراحت و بعدش مسابقه ی عملی....باید با ۳۰ تا آدم،سه تا مربع درست میکردیم که زاویه این مربع ها با هم ۳۰ درجه بود....و اونا از بالا ازمون عکس میگرفتن....مربع وسطی ما ۵ ضلعی شده بود()....و در آخر هم اختتامیه....خلاصه ما(من و پریناز) در هیچ کدام از مسابقات برنده نشدیم...."من جایزه میخوام...."  توی اختتامیه کلی از سمپادی های سال ۷۲ و غیره بودن و راستی:در بالای آمفی تئاترو باز کردن و ما سومین نفری بودیم که رفتیم بالا(اولی و دومیش ،۲۷ ساله بودن....)....راستی:به همه یه چیزه کوچیک که مثله فرش بود را دادند و بعد فهمیدیم که bookmark ....ولی خیلی باحاله....چون از افسردگی من کم کرد....همین!!!!

نوشته شده توسط فرش_(فاطر) در 20:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

آپی که به نظره خودم مستخرس!!!!

سلام....چی میگی تو؟....آره بابا....پس چی فک کردی؟....معلومه که نه....

شروع:

"سه شنبه اولین جیمه دبیرستانمو زدم....زنگه اجتماعی بود.اصلا حوصلشو نداشتم....از اول تا آخره کلاس یه ریز حرف میزنه....یه ربع که از کلاس گذشت،با عجله رفتم پیششو بهش گفت:خانوم میشه یه لحظه برم بیرون؟....و اونم گفت برو....و بعد از اون دیگه به کلاس برنگشتم....به همین راحتی....رفتم سایت پیشه خانوم(؟؟؟؟)(همونی که دوسش دارم.)....تا آخره زنگ پیش اون نشستم و زنگ خورد:دین دین دین دییییییییییییییین...."

چهارشنبه:

"اول که وارد کلاس شدم،از فرط تعجب گوش درآوردم....چون صندلی های جدیدی برامون آوردن.......................زنگه آخر:خانوم اشراقی طبق معمول نیومده بودن و قرار بود ما بریم آمفی تاتر،ولی یهو فهمیدیم قراره یه معلمی که تو المپیاد ادبی طلا گرفته بیاد سرمون(خراب بشه)....خلاصه اومد و من به شخصه کلی اذیتش کردم و نیم جیمی از کلاس زدم و از فرط بی حوصلگی،دوباره برگشتم سره کلاس...."

حالا نکته ی جالبی که توی چهارشنبه بود این بود که: توی کلاس،ما یه سیگاره نصفه دیدیم....و جالب تر از این،این بود که:توی بعضی کلاسای دیگه هم بوده....

و یه چیزه دیگه اینکه:اون خانم معلم ادبیه گفت که:خانوم اشراقی،در ساله اونا هم،همینجوری درس میداده و شیوش عوض نشده!!!!....حتی موضوع انشایی که اون سال به اونا داده،همین امسال به ما هم داده!!!!

****............................................................................................................

من در اواخر امتحانات نیم ترم:پریناز امتحانا شروع شدن؟

اون:نه بابا....دارن تموم میشن....

من:بـــــــــــــــــــــــــــله....

آمار گندیدگیه امتحانام: ریاضیو که: بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله(سوت....)

شیمی هم بــــــــــــــــــــــــــــله....که قرار شد یه بار دیگه امتحان بدم....

زیست رو هم میتونیم بگیم بله ولی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خیر،چون زیستو یکم بهتر دادم....

زبان:۲۰ شدم!!!!

هندسه هم که آسون بود....

ادبیات و زبان فارسی: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیزیک:بهتر از بقیه امتحانام دادم....

.....................................................................................................................

آمار خانوم (؟؟؟؟)....:۲۶ سالشه....ازدواج کرده و یه بچه ی ۴ ساله داره....به طلا حساسیت داره(به خاطر همین،بعضی روزه حلقه دستشه و بعضی روزا نیست!!!!)....۲۹ شهریور به دنیا اومده....شماره شناسنامش:۷۳۷۷....امتحان تافل داده و منتظره جوابشه....همین دیگه....

پیوست:

گوش=شاخ

پ.ن۱:اون خانوم (؟؟؟؟)تافلشو با نمره ۹۰ قبول شده....هورا........

پ.ن۲:اگه تونستین حدس بزنین خانوم(؟؟؟؟) کین؟جایزه داره....

نوشته شده توسط فرش_(فاطر) در 12:52 |  لینک ثابت   •